موقت(بشتاااابید بشتااابید)

خرید بک لینک
پدر جان که از دیشب همونجور جلوی تلویزیون خوابش برده بودو هنوزم به همون حالت دراز کش داره اختتامیه جشنواره نگا میکنه تا لحظاتی دیگر اگر زخم بستر نگیره کپکه رو میزنه دیگه:-/ماشینو حالا زده تو پارکینگ منم نمیتونم درش بیارم میگه خودت برو ماشینو بیار بیرون:-/این اطرافم که همش پارکو فضای سبزه هیچ خبریم نیس پیاده بریم بیرونالان هممون بیکار نشستیم نگاه هم میکنیم:-/حتی توتکم ساکت نشسته زل زده به پنجره رو بهروش:-/روزای تعطیل ماهم به همین زیبایی میگذرد... موقت(بشتاااابید بشتااابید)...

ما را در سایت موقت(بشتاااابید بشتااابید) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 53 تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 7:21

۱. دخترخالم بعد سه هفته دیروز رفت تهرانمیخواست صبح بره ها ولی چون پولای توی کیفشو برداشته بودم قایم کرده بودم تا ظهر میزد تو سرش دنبالش میگشت بعد از ظهر بلیط گرفت دیگه رفتوقتی کیفشو باز پرت میکنه رو تختمو(محتویاتش کلا پاشیده بود رو تخت) راشو میکشه میره همین میشه دیگه:-/+باشد درست عبرتی برای آیندگانِ کیف پول ولو کن رو تخت دخترخاله۲. اینجام تو اداره ارشاد اتیش سوزی شد امروز یه جوری اتیش میزد بیرون گفتم کل شهر میسوزه الان۳. امروز میخواستم چوبای درو بچسبونم دیدم چسبای یک دو سه تموم شدهبا الین رفتیم گرفتیم تو کوچه اومد دستمو بگیره دستش محکم خورد به چسبا اسپریش افتاد همه چیش پرت شد یه وربرداشتم درستش کردم اون سرشو اومدم بزارم رو لوله(اونی ک فشار میدین پیس پیس میکنه) اصن نگا نکردم به کدوم سمته تا فشارش دادم هرچی توش بود اسپری شد تو صورتو دهنم :-/هنوز بو چسب میدم:-/۴.اینم بشنوین۵. سه هفته پیش یه تصمیمایی برای زندگیم گرفتمو مصمم بودم برای انجامش ولی اصلا انگار قسمت نبودو نیست...۶. اینجا یه شیکسون بود یادتونه؟! اونقد بچه های کانال از سایتش تعریف کردن رفتم از بازار برنامه شو ریختم ساعتاو کتونی تقریبا بالای پنجاه درصد آف خورده بود سه تا ساعت ازین صفحه بزرگا سفارش دادمدیروز یکی رسید امروزم دو تای دیگهپستچیه همون قبلیه بود وقتی گوشیشو داد دستم میگه ان شالله دیگه میدونین باید موقت(بشتاااابید بشتااابید)...

ما را در سایت موقت(بشتاااابید بشتااابید) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 40 تاريخ: يکشنبه 22 بهمن 1396 ساعت: 7:01

دلم یه خونه تکونی(در اصل وبلاگ تکونی) اساسی میخواداز اسم وب گرفته تا قالبو هدر و همه چی+ حالا فک نکنین فقط وبمو دلم میخواد تغییر بدماونقد برای عید برنامه چیدماونقدر میخوام تغییر بدمو تغییر کنم...ولی میدونم همش مال همین الانه که پر از انگیزهو شور زندگیماحتمالا دم دمای عید کلا همه شون از سرم بپره:))مگر اینکه یکی مثه مامان یاریم کنه(که اونم حس میکنم الان برا اینکه نزنه تو ذوقم داره پا به پام ایده میدهو از خودش ذوق نشون میده)+اهنگ شاد بشنوین(+) موقت(بشتاااابید بشتااابید)...

ما را در سایت موقت(بشتاااابید بشتااابید) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 40 تاريخ: پنجشنبه 12 بهمن 1396 ساعت: 12:22

نامه داشتم رفتم دم در مامور پست میگه فلانی شما هستین گفتم بله

گوشی شو داده دستم میگه...(نشنیدم)

نور میزد تو صفحه نمیدیدم فک کردم باید اثر انگشتم ثبت شه

انکشت اشارمو محکم فشاردادم رو صفحه گوشیش منتظر واستادم بوقی بیقی صدایی چیزی ازش دربیاد

پوکر زل زده بود بهم

میگه چرا امضا نمیکنین؟!

دیدم اوضاع خیته

گفتم اممم اها داشتم فک میکردم کدوم امضامو بزنم


کی گفته من حرف نزنم همه میگن لالم؟!

موقت(بشتاااابید بشتااابید)...

ما را در سایت موقت(بشتاااابید بشتااابید) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 45 تاريخ: پنجشنبه 12 بهمن 1396 ساعت: 12:22

(*حذف شد*)+کانال زدم که راحت باشم هر روز بنویسم ،خودسانسوری نکنم وقتی چیزی مینویسم به صدبار نخونمشو پاکش نکنمولی الان بعد پنج شیش ماه دوباره دچارش شدم:-/فکر کنم باید برم تو همون دفتر چند سال پیشم بنویسم++ همه تغییر کردیماز خوندن آرشیوم و آرشیوهاتون فهمیدمروزگار بدیههمه بجای شادتر شدن غمگین ترو گوشه گیرتر شدیم متاسفانهو متاسفانه تر اینکه اسم این گوشه گیری رو پختگی میذارن و اون شادابی قدیمو بچگی... موقت(بشتاااابید بشتااابید)...

ما را در سایت موقت(بشتاااابید بشتااابید) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 41 تاريخ: پنجشنبه 12 بهمن 1396 ساعت: 12:22

الان داشتم وب یسرا(باز آی)رو میخوندمیاد قدیم افتادم دوباره:))چه خوب بود و تکرارنشدنییک چیزی که منو از نوشتن توی این فضا دلسرد کرده همین سردو خشک بودن فضاساصن اون جمع مون یه چیز دیگه ای بودجنبه داشتن همه انگار ، مخصوصا وبی که میرفتیم میریختیم سرش:)) حاجاغارو میگم یه آدم شوخو حاضرجواب بود(الانم هست در اینستا به سر میبره)نمیدونم چجوری بود ولی همه راحت بودیم اونجا انگار برادرمونه انگار چندین ساله میشناسیمشاز همونجا با بقیه آشنا شدمدلم برای صحیلم تنگ شد با اون طرز خاص نوشتنش:)) با اون پاستیل خوردناش:)) سر همون پاستیلم با زنش آشنا شدو ازدواج کردن:)) باورتون نمیشه قد داشت چنار:-/ هیکل:-/ ماشالله حساب کرده بودیم با مامان دو برابر ما بود عرض شونه هاش :)) سبیل چنگیزی ...بعد مینشست کیلو کیلو پاستیل میخورد:))سودا و سوتی هاش ...شاید باورتون نشه ولی این موقع شب میرفتم وبش پستاشو میخوندم(حالا بگو مگه مرض داری این موقع میری تو که میدونی به غلط کردن میوفتی) با کلمه به کلمه ی پستاش درحد خفه شدن میخندیدم اخرا صدای خروس دهن بسته میدادم نمیشد بلندم خندید:-/مریم گلی چه حرصی میخورد:))بابا بچه بودم مخ همه رو میخوردم از بس حرف میزدم مخصوصا مخ حاجیو:))اصلا میرفتم نظر میذاشتم میدونستم جوابم چیه ینی میدونستم ناراحت نمیشنولی الان والا جرات نداریم بگیم بالا چشمت ابروعه آدمو میخورن:-/اصلا حس میک موقت(بشتاااابید بشتااابید)...

ما را در سایت موقت(بشتاااابید بشتااابید) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 37 تاريخ: پنجشنبه 12 بهمن 1396 ساعت: 12:22

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
موقت(بشتاااابید بشتااابید)...

ما را در سایت موقت(بشتاااابید بشتااابید) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 49 تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 14:40

دوستان کسی اینجا طوطی نداشته تابحال؟!

که از وقتی جوجه بوده داشته باشه؟!

ما حدود هفت ماه پیش یه جوجه طوطی گرفتیم تا همین ماه پیش خیلی پر پرو خوشگل موشگل بود

الان شبیه این بی خانمانا شده

رو سرش دو پره رو بدنش شیش هفت تا

از پستهو کف دریا بگیر تا مولتیویتامین بهش دادیم چاق شده ولی پر درنیاورده:-/


چی به بچم بدم خوشگل شه؟!

موقت(بشتاااابید بشتااابید)...

ما را در سایت موقت(بشتاااابید بشتااابید) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 41 تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 14:40

دروغ چرا

وقتی میام میخونمتون میبینم اینقد خوب مینویسین

دلم میخواد اینجارو حذف کنم برم یه گوشه بشینم به افق خیره شم


+داشتم ازتون تعریف میکردم فقط:-/

کی گفته من میخوام اینجارو حذف کنم؟!:))

موقت(بشتاااابید بشتااابید)...

ما را در سایت موقت(بشتاااابید بشتااابید) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 27 تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 14:40

تابستون که شروع کردم به یاد گرفتنشیک تفریح بود برام خیلی خوشم اومدمحی(همون پشمکمون) گفت بیا بفروشیم من پیج میزنم کارمون میگیره مردم اینارو دوست دارنولی گفتم نه بابا من که به پولش احتیاجی ندارم شاید کمکت کنم ولی پولشو نمیخواممحی هم گفت فک میکنی من احتیاج دارم؟! برای خودمون خوبه هنوز بعضی چیزارو متوجه نشدی انگاراین گذشت تا اینکه اخرای تابستون با پدرجان ما یک دعوایی رفتیمخب بابام در عین روشنفکر بودن بسیار خسته س و دوست داره بقیه هم خسته باشنو هیچ جا نرن کاری نکنن کلاس نرن کلا هیچی بشینن تلیویزون ببیننو درطی اون دعوا من متوجه شدم نه تنها باید مستقل شم کاملا (به شدت من وابسته به خانواده بودم) باید دستمم بره توجیب خودم و اینکه خوب من وقتی دعوایی میشه و میدونم کاملا حق با منه و دارن بهم زور میگن تا وقتی خودشون نیان معذرت خواهی کوتاه نمیام از سرسنگین بودنم:دیازونجا به بعد فهمیدم چرا محی اون حرفو زدو این هنرو زدیم تو کار دادیم به یه مریم خانمی که مزون داشت(نمیدونم چرا همش فک میکردم مزون فقط به اینایی میگن که لباس عروس میفروشن:)) )خلاصه حالا با وجود هزار بدبختی نزدیک شب یلداس و گفته تا فردا ده پونزده تا گردنبندو دستبند میخوام چون مشتریام زیادهو کمری برای اینجانب نمانده+فردا شب اگر تموم شد اینا:(عکسشو میذارم ته همین پست^__^ ++ من بعد اون پست بعد که الان میشه قبل این: دی ت موقت(بشتاااابید بشتااابید)...

ما را در سایت موقت(بشتاااابید بشتااابید) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 38 تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 14:40

صفحه بندی